تبادل دانسته ها بین دانشجویان مدیریت دانشگاه گیلان

بنظر شما چی میشه؟

تاریخ:چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390-06:21 ب.ظ

مژده


بزودی راه اندازی میشود

سلام قراره اینجا یه پست ثابت باشه پست ثابت پستیه که تغییر مکان نمیده حدس میزنین قراره چی اینجا بزاریم

مژده





داغ کن - کلوب دات کام
من حدس میزنم که ...() 

نوروز

تاریخ:دوشنبه 1 فروردین 1390-04:01 ق.ظ

سلام برهمه
سلام به همه ی دوستان که یکسال و نیمه همکلاسیم
نوروز این روز نو بر شما از طرف خودم و تیم مدیریت وبلاگ شاد باد
نوروز رو تبریک میگم به همه ی بچه های کلاس به ورودی های 88 به ورودی های دیگه





این شاد باش نوروز بعد از اینه که من به خانواده ی خودم تبریک گفتم
حالا به شما که خانواده ی اینترنتی من هستین تبریک میگم
راستش خطوط آنتن نمیده به تیم مدیریت هم هنوز زنگ نزدم امیوارم اینجا باشن و ببینن که تبریک میگم
از همینجا به تیم مدیریت وبلاگ هم تبریک میگم
بچه ها نوروزتان شاد
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امور جاریه پیشنهادات عالیه

تاریخ:شنبه 30 بهمن 1389-02:59 ب.ظ

سلام بر همه امید وارم که حالتون خوب باشه که میدونم خیلیاتون نیست مثل بعضیا خیلیاتونم حالتون خوبه نه مثل بعضیا خوب از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است


چند تا پیشنهاد دارم
1- میشه از داستان ها و خاطرات دبیرستان یا راهنمایی یا دبستان یا هر مقطعی که درش درس خوندین یا اصلا نخوندین یا چمیدونم هر چی تو وبلاگ بنویسین خاطرات جالب که فکر میکنین برای بقیه هم میتونه جالب باشه مثلا اگه استادی رو زدین یا دعواتون شده باهاش یا بقیشو دیگه ... (تو خود بخوان حدیث  این مجمل  )
2- صندلی داغ به صورت تالار گفتمان راه افتاد به صورت آزمایشی



والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"هیچ کس"، معشوق توست

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:چهارشنبه 7 مهر 1389-12:00 ب.ظ

اشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حضور

تاریخ:چهارشنبه 24 شهریور 1389-02:07 ق.ظ

نمیدانم به چه زبانی از این همه حضور شما تشکر کنم

از حضور گرم شما متشکرم

شكرا لحضوركم الحارة

Thank you for your warm presence

Dankie vir jou warm teenwoordigheid

Ju faleminderit për praninë tuaj të ngrohtë

Շնորհակալություն ձեր ջերմ ներկայությամբ

Sizin isti iştirak üçün təşəkkür edirik

Eskerrik asko zure presentzia beroa egiteko

Дзякую Вам за Вашы цёплыя прысутнасці



....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداوند نور مطلق است

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:سه شنبه 23 شهریور 1389-12:48 ب.ظ

در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود . همان در ابتدا نزد خدا بود . همه چیز بواسطه او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت . در او حیات بود و حیات نور انسان بود . و نور در تاریکی میدرخشد و تاریکی آن را در نیافت . شخصی از جانب خدا فرستاده شد که اسمش یحیی بود . او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه بوسیله او ایمان آورند . او آن نورِ حقیقی بود که هر انسان را منور میگرداند و در جهان آمدنی بود . او در جهان بود و جهان بوسیله او آفریده شد و جهان او را نشناخت . به نزد خاصان خود آمد و خاصّانش او را نپذیرفتند ؛ و امّا به آن کسانی که او را قبول کردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، یعنی به هر که به اسم او ایمان آورد ، که نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم ، بلکه از خدا تولّد یافتند. و کلمه جسم گردید و میان ما ظاهر شد ، پُر از فیض و راستی ؛ و جلال او را دیدیم ؛ جلالی شایسته پسر یگانه پدر . و یحیی بر او شهدت داد و ندا کرده ، میگفت : "این است آنکه در باره او گفتم آنکه بعد از من میآید ، پیش از من شده است زیرا که بر من مقدم بود ." و از پری او جمیع ما بهره یافتیم و فیض به عوض فیض ، زیرا شریعت به وسیله موسی عطا شد ، اما فیض و راستی به وسیله عیسی مسیح رسید . خدا را هرگز کسی ندیده است ؛ پسر یگانه ای که در آغوش پدر است ، همان او را ظاهر کرد .



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سکوت

تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-02:50 ق.ظ

سکوت یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف،

هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست. بعضی وقت ها، سرشار از خجالت گفته هاست.

سکوت آرام کتابخانه، یعنی رعد غرش نهفته تمام حرفهای فشرده عالم.

سکوت محکوم بی کناه، یعنی بغض، آه، گریه درون.

سکوت عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمت عشق.

سکوت یعنی تمرین برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالایی قلب مادر در تنهایی محض.

در سکوت شاهد، یعنی شهادت دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.

سکوت مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.

سکوت در خود گریه دارد ولی گریه با خود سکوتی ندارد.


و موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده موزون.

سکوت وداع واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تغییرات

تاریخ:دوشنبه 8 شهریور 1389-04:37 ق.ظ

سلام
1- به دلیل امیدوار کننده شدن آمار وبلاگ واسه همتون بخش آمار وبلاگ به صورت گرافیکی در بخش مدیریت باز شد امیدوار بشین
2-یه پیش نهاد دارم پایه این از خاطرات مدرسه تو یه بخش از وبلاگ بحث و تعریف کنیم؟
3-میتونین مطالبی که تو این وبلاگ میاد و تو cloob.com به صورت مستقیم از طریق لینک زیر داغ کنین سعی میکنم برای جا های دیگه مثل فیس بوک رو هم قرار بدم اما چون معمولا از کلوب استفاده میکنیم همه فعلا این باشه اگه کسی جاهای دیگه رو خواست بگه بذارم براش (قابل توجه آقا سعید)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزش عشق

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:شنبه 6 شهریور 1389-05:05 ق.ظ

روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند 
خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خویش می زیستند . 
تا اینكه یك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از خانه های خود بیرون آوردند وتعمیرشان كردند.
همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدندوپارو زنان جزیره را ترك كردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. 
عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. 
آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند. قایقها رفتند و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر! آب میرفت و عشق تا زیر در آب فرو رفته بود. 
او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسی به کمکش را نرسید. 
در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی عزیز به من كمك كن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و نقره و طلاست و جائی برای تو نیست. 
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ 
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدی و مرا تر میكنی. 
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده 
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم. 
در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست. 
از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! 
سالها منتظر این لحظه بودم كه تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد 
عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدایا مرا نجات بده 
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. 
پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت 
آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند 
عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد 
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید 
تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ 
همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟ 
دانائی گفت كه او زمان بود. 
عشق با تعجب گفت: زمان؟ 
دانائی لبخندی زد و پاسخ داد: بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقل مکان به یه جای دیگه

تاریخ:شنبه 6 شهریور 1389-03:10 ق.ظ

سلام بچه ها از استقبال گرمتون از صندلی داغ ممنونم هی من اینجا داد بزنم که بیاینو بشینین و ...  باشه به هم میرسیم
اما اصل موضوع من یه جا بهتر واسه نوشته هامون پیدا کردم تازه کاره امابهتر ازین جاست .ولی یه ایراد داره میشد خودم همه کاراشو انجام بدم تنها ولی با توجه به این ایراد نمیشه
و اون اینه که من وقتی داشتم براتون حساب باز میکردم اینجا ازتون email نگرفتم به هزار زبونم گفتم به ایمیلتون احتیاج دارم خوب شمارو به آقا بسمل به چهل شهید آقا به شیر علی آقا بیاین email هاتونو بذارین اونجا امکانات بیشتر هستش
و این نقل مکانو من میتونم تنها انجام بدم ولی به email هاتون احتیاج دارم.
لازم به تذکر نیست که من به ایمیل هاتون احتیاج دارم
من به ایمیل هاتون احتیاج دارم
محض تاکید
 من به ایمیل هاتون احتیاج دارم
یادتون نره ها
من به ایمیل هاتون احتیاج دارم
آدرس ایمیل هاتونو بفرستین به این آدرس:
ahnikpey@ymail.com
از همکاری ای که میکنین ممنونم
بابای مدرسه
راستی هر کس زودتر ایمیل خودشو بفرسته زود تر در مکان جدید ثبت نام میشه و میتونه باهاش کار کنه و در لیست کاربران در مکان بالاتری قرار میگیره



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

افتتاحیه صندلی داغ

تاریخ:جمعه 5 شهریور 1389-05:23 ق.ظ

سلام بچه ها
یه جور صندلی داغ راه انداختم ولی 100 تا بیشتر نمیتونیم توش پیام بذاریم میگردم صندلی بهتری پیدا کنم ولی به بزرگی خودتون ببخشین اگه از 100 تا پیام گذشت اونوقت اونا رو به عنوان یادگاری میذارم تو یه بایگانی
حالا این از من خانوم ها و آقایونی که انقد مشتاق بودین من وظیفمو انجام دادم یکی بشینه روش
طریقه ی دسترسی:
سمت راست وبلاگ رو بگیرین برین پایین  میتونین پیداش کنین
نوشته
صندلی داغ



نه به این بزرگی البته و نه به این رنگ
گوگل اینقد امکانات نداره که gm88 داره
میبینمتون

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : مطلب رمز دار

تاریخ:جمعه 5 شهریور 1389-03:38 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گپی پیرامون مطلب رمز دار

تاریخ:جمعه 5 شهریور 1389-03:07 ق.ظ

مطلب رمز دار چیه؟
اولا مطلبه یعنی شاخ و دم نداره فقط یک سری عملیات روش انجام میشه که اونایی که رمزو دارن میتونن بخوننش و براش نظر ارسال کنن
آنچه ایجاب میکند این زمان :
نسبتا بچه ها اومدن بحث ها گاهی سیاسی میشه میدونین که چی میگم ؟ بنظر وقتشه دامنه ی حضور افکار اقتصادی و سیاسی خودمونو در وبلاگ افزایش بدیم و این همزمان هست با شناخت بیشتر خود ما از خود ما و آنچه که ما میگیم برای دوستانمون و تنها دوستانمون نه کس دیگه که از وبلاگ دیدن میکنه
تذکر:
اما نباید این امکان باعث جدایی بشه وبلاگ راه افتاده که بچه ها با هم باشن این یه شمشیر دو طرفست به محض اونکه ببینم داره به جدا کردن بچه ها منجر میشه ابزارو ورمیدارم.
مطلب بعدی که می آد یعنی مطلب بالای این مطلب یک مطلب رمز داره
خوب نوشته ارسال شما رمزشو باید ارسال کنین رمزشو میذارم:
0123456789
که تو هر صفحه کلیدی پیدا میشه و در هر زبانی
خوب اگه رمزو بزنید یه مطلب براتون میاد که رمز دار شده و میتونین نظرات مطلب رو بخونین اگرم نه که نه می بینید و همینطور ارسال نظر
زیاد پر چونگی کردم من دبیر خوبی نیستم کسی بهتر بلده توضیح بده لطف میکنه اگه که تذکر بده ممنون میشم
به مطلب بعدی مراجعه کنید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر حمید مصدق و جواب زیبای فروغ فرخزاد...

تاریخ:چهارشنبه 3 شهریور 1389-05:20 ب.ظ

"حمید مصدق خرداد 1343"

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد"

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پژواک زندگی

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:جمعه 29 مرداد 1389-01:52 ق.ظ

مردی همراه با پسرش در جنگلی می‌رفتند. ناگهان پسر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد. او فریاد کشید آآآآآه. در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه. با کنجکاوی فریاد زد «تو که هستی؟» اما تنها جوابی که شنید این بود «تو که هستی؟». این او را عصبانی کرد و داد زد «تو ترسویی» و صدا جواب داد «تو ترسویی». به پدرش نگاه کرد و پرسید «پدر، چه اتفاقی دارد می‌افتد ؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می‌کنم» پدر فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی» پسرک متعجب بود اما هنوز نفهممیده بود چه خبر است. بعد پدر توضیح داد مردم این پدیده را پژواک می‌نامند. اما در حقیقت این زندگی است. زندگی هر چه را که بدهی به تو بر می‌گرداند! 
زندگی آیینه اعمال و کارهای توست.
اگر عشق بیشتری می‌خواهی عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می‌خواهی بیشتر مهربان باش. اگر می‌خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبر وادب داشته باش.
این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می‌شود. زندگی هر چه که بدهی به تو بر می‌گرداند.
زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه‌ای است از کارهای خود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
صندلی داغ





Powered by WebGozar




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic