تبادل دانسته ها بین دانشجویان مدیریت دانشگاه گیلان

با تو "شادمان"م

نویسنده :سعید مسگری
تاریخ:چهارشنبه 13 مرداد 1389-03:43 ب.ظ

الان که دارم این مطلب رو می نویسم خیلی دلم واسه ی تو تنگ شده شادمان جان.واسه ی خوبی هات ،واسه ی محبت هات  ...محبت کردی........خارم گل شد...........گلم را چیدی و رفتی......

                                                * * * * * * * * * * *

شاید پارسال همین موقع بود که داشتیم انتخاب رشته می کردیم(یه کم این ور اون ور).دل تو دلم نبود که چی بزنم. رتبه ی خوبی هم که نداشتم.هر جا ممکن بود رفتم تا با هر کسی یه مشورتی بکنم.هر صد تا انتخاب هم پرکردم.آخرین روز انتخاب رشته رو تکمیل کردم و فرستادم.شاید هیچ امیدی واسه ی اینکه دانشگاه دولتی اونم دانشگاه گیلان قبول بشم نداشتم.زد و قبول شدم.خیلی خوشحال شدم.

                                                * * * * * * * * * * *

اومدم دانشگاه اولش زیاد خوش نگذشت.کسی رو نمی شناختم.با هم غریبه بودیم.حتی سایه ی هم و با تیر می زدیم.

توی این بیست سال افراد زیادی  را می شناختم.بعضی ها رو توی دانشگاه شناختم و  بعضی دیگر رو خواهم شناخت در جاهای دیگر.اما وقتی تو را شناختم انگار برای من یک چهره ی آشنا بودی.آشناتر از هر آشنایی.یا بهتر بگویم آشناترین آشنایان .خلاصه بدجوری باهات حال کردم.ا دامه مطلب.....


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میتونی اثبات کن!!!!

نویسنده :سعید مسگری
تاریخ:جمعه 8 مرداد 1389-12:42 ق.ظ

یه روز"ولی پور" گفت همه ی استاد ها دروغ گواند،در حالی که خودش استاد(!) بود.
 
شما اثبات کنین داره راست میگه یا دروغ



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با شرح

نویسنده :سعید مسگری
تاریخ:شنبه 26 تیر 1389-02:14 ق.ظ

خاطرات دانشجویی یک دختر دم بخت

دوشنبه اول مهر:
امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم.
توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود.
وقتی پرسیدم «کلاس مدیریت اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)
و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.

با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛
چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه.
گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛
اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!...


 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سر انجام خداوند انسان را آفرید

نویسنده :سعید مسگری
تاریخ:شنبه 19 تیر 1389-03:29 ق.ظ

 

سر انجام خداوند انسان را آفرید

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد ...

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo
صندلی داغ





Powered by WebGozar




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic