تبادل دانسته ها بین دانشجویان مدیریت دانشگاه گیلان

قصه ی آدم......

تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1389-01:39 ق.ظ

قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان./ قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا / قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی /  قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او / قصه پیله است و پروانه/  قصه تنیدن است و پاره کردن/  قصه به درآمدن ، قصه پرواز.../  من اما هنوز اول قصه ام/ قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است /  دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن/  پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است. دست دلم را میگیری ؟؟؟ مواظبی که نیفتد؟ من هنوز اول قصه ام، قصه هزارو یک نشانی/  نشانی ات را گم کرده ام/  باد وزرید و نشانیت را برد . نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟ با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟ من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه. کسی پیله بافتن یادم نداده است/                به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟ پروانگی ام را یادم میدهی؟ دو بال ناتمام و یک آسمان ، من هنوز اول قصه ام قصه ی ....



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان ....

تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1389-01:16 ق.ظ

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند.از همسر،خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند.هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه میگرفت.این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد.
هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.روزها و هفته ها سپری شد.یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد.مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟
پرستارپاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند .....

 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یادمان باشد اگر.......

تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1389-12:58 ق.ظ

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد....!

 

یادمان باشد اگر آیینه از لب طاقچه افتادو شکست

بر سر بخت و زمان خط ندامت نکشیم.

 

یادمان باشد اگر ساز جهان به مراد دل ما کوک نشد

به زمین و به زمان ساز شکایت نزنیم.

 

یادمان باشد اگر غمگینیم ,

بر سر قافیه ها مهر حقارت نزنیم.

 

 یادمان باشد اگر ثانیه ای در پی خاطره ی یاد کسی جاری بود

یاد آن خاطره را تا ابد در همان ثانیه مختومه کنیم.

 

یادمان باشد اگر در سفر زندگی ,همسفریم

هر کدام جاده را به دو قسمت نکنیم و به راهی نرویم.

 

یادمان باشد اگر آسمان ابری شد

نگذاریم فراموش شود"صفتش آبی بود".

 

یادمان باشد اگر اینجاییم, که اگر سر پاییم

"تا که هستیم و نفس هست, به درگاه خدا محتاجیم

 



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر دوباره متولد می شدم...+

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1389-12:49 ق.ظ

فرصت

چیزی که همه ما معنی شو می دونیم اما نمی دونیم کجاست نمی تونیم پیداش کنیم در حالی که تو دستامونه

می تونیم به جای اینکه با هاش خودمونو دیگرانو داغون کنیم باهاش بهترین لحظات رو بسازیم اما این کارو نمی کنیم

افسوس...........................


ادامه مطلب

نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفده روش شاد زیستن

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:چهارشنبه 30 تیر 1389-12:43 ق.ظ

در این متن 17 روش برای شاد زیستن ارائه شده من که کشتم خودمو نشد شما امتحان کنین

 

با ارایه این مقاله قصد ندارم شما را مدام شاد نگاه دارم، بلکه بیشتر مایلم تا به جای احساس ناراحتی، خشم، افسردگی و اضطراب، حداقل یک یا چند بار در روز شادی را حس کنید.

 

به چند نکته زیر توجه کنید. لازم نیست همه نکات را رعایت کنید به آن مواردی بپردازید که بیشتر برایتان کارساز است.


ادامه مطلب

نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تا اطلاع ثانوی این آخریشه!!!!!!!!!!!!!

تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1389-04:49 ق.ظ

خوب دوباره اومدم یه سری چرت و پرت واستون بذارم و برم. آدم بیکار همینه دیگه.
البته دیگه ازین به بعد تا اطلاع ثانوی باکار هستم. بگذریم. یادم رفت چی میخواستم واستون بذارم.
.
.
.
.
.
.
آها. یادم اومد. برین تو "بقیش......."

بقیش.......


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

26 oمیش

تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1389-01:03 ق.ظ

اگر بخواهیم خانم ها را با جغرافیای جهان مقایسه کنیم چیزی می شود شبیه ادامه مطلب؛


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

25 oمیش

تاریخ:یکشنبه 27 تیر 1389-01:30 ق.ظ

سلام. بچه ها یه تست شخصیت واستون میذارم، امیدوارم که با حاش حال کنید.

این تست دالایی لاماست.فقط سه پرسش داره و مطمئنم جواب ها شما را شگفت زده میکنه.جواب ها رو نخو نید(اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نمی گیرید).یک قلم وکاغذ بر داریدوجواب ها را بنویسید.این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتون به شما می دهد.حالا شروع کنید...


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با شرح

نویسنده :سعید مسگری
تاریخ:شنبه 26 تیر 1389-02:14 ق.ظ

خاطرات دانشجویی یک دختر دم بخت

دوشنبه اول مهر:
امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم.
توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود.
وقتی پرسیدم «کلاس مدیریت اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)
و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.

با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛
چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه.
گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛
اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!...


 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدون شرح

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:چهارشنبه 23 تیر 1389-12:06 ق.ظ

خودتون برین ادمه مطلب ببینین چی هست من دیگه توضیح نمی دم چون عکس خودش گزارشگره
ادامه مطلب

نوع مطلب : نظر سنجی ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چت با خدا

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:سه شنبه 22 تیر 1389-08:53 ب.ظ

برا دیدنش رو ادامه مطلب کیلیک  کنین
ادامه مطلب

نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سر انجام خداوند انسان را آفرید

نویسنده :سعید مسگری
تاریخ:شنبه 19 تیر 1389-03:29 ق.ظ

 

سر انجام خداوند انسان را آفرید

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد ...

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق واقعی

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:دوشنبه 14 تیر 1389-12:10 ق.ظ

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم.



نوع مطلب : نظر سنجی ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عضویت در وبلاگ

تاریخ:یکشنبه 13 تیر 1389-09:37 ب.ظ

شما یک email یک نام کاربری و یک رمز عبور به من میدید از طریق ارتباط با مدیر وبلاگ بالا سمت راست هست این شادمانم که جرمون داده

شکوایه به رفیق شادمان

سلام آقای سانسورچی این پست رو دیگه چرا حذف کردی مغز ملتو بهم نریز که گفتیم سانسور کن اونچیزیو سانسور کن که برای سایت ممکنه مورد داشته باشه فیلتر بشیم نه چیزای مفیدو دوباره الان باس اینو توضیح میدادم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی خروسی

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:شنبه 12 تیر 1389-01:11 ق.ظ

کوه بلندی بود که لانه ی عقابی با 4 تخم که بر بلندای آن قرار داشت. یک روز یکی از تخم ها به پایین لغزید و به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها از آن تخم مراقبت کردند و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده ای که با آنها زندگی می کرد را دوست داشت، اما چیزی از درون او فریاد می زد که "تو بیش از این هستی" . تا این که یک روز متوجه چند عقاب در آسمان شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو یک خروسی و خروس هرگز نمی تواند بپرد! اما عقاب همچنان به خانواده ی واقعیش در آسمان نگاه می کرد و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع عقاب از آرزویش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد و بعد از مدتی دیگر به پرواز فکر نکرد و بعد از سال ها زندگی خروسی از دنیا رفت...

«تو همانی که می اندیشی، هر گاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروس ها فکر نکن!!!!!»




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo
صندلی داغ





Powered by WebGozar




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات