تبلیغات
بچه های مدیریت دانشگاه گیلان - ارزش عشق

تبادل دانسته ها بین دانشجویان مدیریت دانشگاه گیلان

ارزش عشق

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:شنبه 6 شهریور 1389-04:05 ق.ظ

روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند 
خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خویش می زیستند . 
تا اینكه یك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از خانه های خود بیرون آوردند وتعمیرشان كردند.
همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدندوپارو زنان جزیره را ترك كردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. 
عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. 
آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند. قایقها رفتند و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر! آب میرفت و عشق تا زیر در آب فرو رفته بود. 
او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسی به کمکش را نرسید. 
در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی عزیز به من كمك كن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و نقره و طلاست و جائی برای تو نیست. 
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ 
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدی و مرا تر میكنی. 
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده 
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم. 
در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست. 
از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! 
سالها منتظر این لحظه بودم كه تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد 
عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدایا مرا نجات بده 
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. 
پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت 
آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند 
عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد 
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید 
تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ 
همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟ 
دانائی گفت كه او زمان بود. 
عشق با تعجب گفت: زمان؟ 
دانائی لبخندی زد و پاسخ داد: بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What causes burning pain in Achilles tendon?
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:16 ب.ظ
Hello, I enjoy reading all of your article post. I wanted to write a
little comment to support you.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:43 ب.ظ
Thanks for sharing such a nice opinion, piece of writing is pleasant,
thats why i have read it completely
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:57 ب.ظ
You're so awesome! I do not think I've truly read through something like that before.
So nice to find someone with original thoughts on this subject.
Seriously.. thanks for starting this up. This website is
something that is required on the web, someone with a
bit of originality!
فاطمه
سه شنبه 9 شهریور 1389 12:06 ب.ظ
سلام سمیه جان دستت طلا،مشخص که در انتخاب متنات سلیقه و دقت به خرج میدی به خاطر متنای ادبیت ممنونم
پوریا
دوشنبه 8 شهریور 1389 12:16 ق.ظ
زمان تنها کاری که برای عشق میکنه اینه که اونو نابود میکنه.
زمان همیشه عشق رو از بین میبره.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
صندلی داغ





Powered by WebGozar