تبلیغات
بچه های مدیریت دانشگاه گیلان - در حوالی بساط شیطان

تبادل دانسته ها بین دانشجویان مدیریت دانشگاه گیلان

در حوالی بساط شیطان

نویسنده :سمیه حسینی
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1389-12:25 ق.ظ

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Matt Linklater
یکشنبه 5 اسفند 1397 05:15 ق.ظ
I do trust all the ideas you have introduced for your post.
They are really convincing and can certainly work. Nonetheless, the posts are too brief for newbies.
May just you please lengthen them a bit from subsequent time?

Thanks for the post.
Daniel Dantas
سه شنبه 18 دی 1397 10:06 ق.ظ
This post will help the internet people for building up new
blog or even a weblog from start to end.
brazilian steakhouse des moines
دوشنبه 17 دی 1397 05:03 ق.ظ
Hello everyone, it's my first go to see at this web page, and paragraph is truly fruitful in favor of me, keep up posting these
content.
farm fence installation near me
سه شنبه 4 دی 1397 07:38 ب.ظ
I am contemplating a picket privateness fence.
brazil nuts costco
سه شنبه 4 دی 1397 05:11 ب.ظ
This site truly has all of the info I wanted about this subject and didn't know who to ask.
Dillon
شنبه 1 دی 1397 02:36 ب.ظ
The fitting advice can save you money and time.
fence installation lowes reviews
چهارشنبه 28 آذر 1397 08:27 ق.ظ
I'm contemplating a wood privateness fence.
Serena
جمعه 13 مهر 1397 03:50 ب.ظ
Most actors make investments their time and efforts
poorly.
BHW
شنبه 26 فروردین 1396 01:40 ب.ظ
Hi every one, here every person is sharing these kinds of knowledge, so it's
nice to read this website, and I used to pay
a quick visit this blog every day.
فاطمه
یکشنبه 31 مرداد 1389 06:52 ب.ظ
حوالی میدان دست فروشی میکرد شانس اورد مامورای شهرداری بساطشو جمع نکردن،ناقلا شدی رفتی دست شیطونو از پشت ببندی!!! متن زیبایی بود مرسی
شادمان
سه شنبه 26 مرداد 1389 03:44 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
پاسخ سمیه حسینی : ghabele shoro nadasht
s.m
سه شنبه 26 مرداد 1389 01:59 ق.ظ
خیلی خوب بود
مریم
دوشنبه 25 مرداد 1389 07:59 ب.ظ
فوق العاده بود! فوق العاده...
پاسخ سمیه حسینی : ghabele shoma ro nadasht
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
صندلی داغ





Powered by WebGozar